محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
729
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويند : وقتى اذين جشنس كه براى جنگ بهرام چوبين رفته بود كشته شد سپاهش پراكنده شدند و سوى مداين باز آمدند و بهرام چوبين به دنبالشان بود و كار هرمز آشفته شد ، دختر آذين جشنس كه با پرويز دوستى داشت به دو نوشت كه كار هرمز به سبب حادثهء اذين جشنس سستى گرفته و بزرگان قوم به خلع وى همداستان شدهاند و اگر چوبين زودتر از او به مداين رسد بر آنجا تسلط مىيابد . و چون نامه به پرويز رسيد هر چه توانست از مردم ارمينيه و آذربيجان فراهم آورد و سوى مداين رفت و سران و بزرگان از آمدنش خرسند شدند و به دورش فراهم آمدند و تاج شاهى به سر نهاد و به تخت نشست و گفت : « روش ما نكو كارى و خيرخواهى است ، جد ما كسرى پسر قباد به جاى پدر شما بود و پدر ما هرمز براى شما داورى عدالت پيشه بود ، شما نيز راه اطاعت پيش گيريد . » و روز سوم پيش پدر شد و در مقابل او به خاك افتاد و گفت : « اى پادشاه خدايت عمر دهاد ، تو دانى كه من از آنچه منافقان با تو گفتند برى بودم و نهان شدم و به آذربيجان رفتم از آن رو كه بيم داشتم مرا بكشى . » هرمز گفتار او را تصديق كرد و گفت : « اى پسر مرا دو حاجت هست يكى آنكه انتقام مرا از آنها كه خلعم كردند و ميل كشيدند بگيرى و به آنها رحم نكنى ، ديگر آنكه هر روز سه كس را مونس من كنى كه راى صايب داشته باشند و اجازه دهى پيش من آيند . » پرويز فروتنى كرد و گفت : « اى پادشاه خدايت عمر دهاد بهرام بى دين بر در است با شجاعت و نيرو و ما نميتوانيم به آنها كه با تو چنان كردند دست دراز كنيم ، اگر خدايم بر منافق فيروز كند جانشين توام و در اختيار تو هستم . » و بهرام خبر يافت كه خسرو آمد و مردم او را به پادشاهى برداشتند و با سپاه خويش با شتاب آهنگ مداين كرد و پرويز ديد گران بر او گماشت و چون نزديك رسيد